امام حسین جان سلام<br>
امیدوارم توی بهشت برزخی حالت خوب باشه و از روزی هایی که نزد بروردگارمون برخورداری لذت کافی رو ببری...<br>
هرچند میدونم اونا خیلی برات مهم نیست و همین که اونجایی خودش اصل قضیه س.<br>
بگذریم...بذار خیلی از موضوع اصلی نامه دور نشم چون اون هیچجوره قصد نداره از من دور شه...دلم میخواست بگم راستش منم ترجیح میدادم که با خانواده بیایم تهران و بعد همه یاران و اینا جز عده ای محدود یا خیانت کنن یا کشته شن یا...<br>
آخرشم خودمو میزدن داغون میکردن...ولی خب در مورد ما اینطور نبود که کسی دعوتنامه یا همچین چیزی داده باشه...حتی میتونم بگم به زور بلند شدم اومدم...حالا پنج سال گذشته...حس و حالم خیلی بی شباهت نیس به سال پیش دانشگاهی...ولی یکم که زاویه دیدو عوض کنی زمین و آسمون با اون موقع ها زمین تا آسمون فرق میکنه...این روزا همه ش وسط تاریخ هنر و نقد هنر خوندن به پنج سالی که گذشت فکر میکنم...دونه دونه آدمایی که یه جایی تصادفی بهم خوردیم و تصادفی از هم جدا شدیم...ببخشید که دارم کلمه ی تصادف رو به کار میبرم...میدونم که اشتباهه به نظر شما...ولی خب من نادان رو ببخش که هرچی میگردم طرح هوشمندانه ای پشت هیچ قسمتیش پیدا نمیکنم...بعضی وقتا نشونه ها رو میبینم اما طرح کلی نه...کلمه ی تصادف رو انتخاب کردم چون یکی از دلالتای معناییش میتونه درد و رنجی باشه که این وسط ریخته...یکی میاد اون یکی میره این رفت و آمدا همه ش یه هوییه...حتی میشه گفت رفتن یه هویی تر و بی منطق تره از اومدن...بعضی از اینایی که اومدن با همون بی منطقی مطلق ممکنه دست بزنن به یه جاهای خاصی از قلبت...از همین لحظه به بعده که رفت و آمد یه جور دیگه مهم میشه...اومد تو...دست زد به قلبت...و رفت اما نرفت.<br>
در مورد این رفت و نرفت فقط میتونم به زبون اشاره صحبت کنم چون اگر بیشتر گویم قلم سوزد...هرکی یه نگاهی داره به همه ش...یکی جبری یکی اختیاری...من که باز از سر نادان بودن نمیتونم یکی ازین دوتا رو درست ببینم این وسط...اون لا ب لا یه جاهایی یادمه که مختار بودم...جاهای کم اهمیتیم نبودن...اون لحظه ی آخری که میدونی قلبت الان سر میخوره میره یه انتخابه...توی یه لحظه...به قلبت اجازه میدی بره یا بمونه...<br>
"همه ی ماجرا از همان لحظه شروع شد...گوشه شمال شرقی طبقه دوم تختش دراز کشیده بود...به چشمان دختر فکر میکرد...به بال های شکسته ی فرشته ای که روی گل لای باقی مانده از باران های سخت پاییزی دست و پا میزد...به رنج گذشته فکر میکرد...البته به رنج آینده هم فکر میکرد...همینجا تراژدی آغاز شد...یک لحظه ی مرموز...با لبخندی از جنس لبخند ادیپ شهریار فرشته را در آغوش کشید"<br>
"همه ی ماجرا از همان لحظه شروع شد...باز هم گل و لای بعد از باران های دلگیر پاییزی...باز هم دست و پا زدن...یک لحظه ی مرموز بعد از ساعت ها فکر کردن به همه ی رنج ها و لذت های آینده...ادیپ وار دست هم سلولی را گرفت و رگ خود را روی میز مذاکره گذاشت"<br>
از تصادف و جبر و اختیار و... اینا بگذریم...تو رو فلسفی بدست نیوردم که حالا بخوام جلوت فلسفی حرف بزنم...پیش تو همه چیز جنسش باید دلی باشه...اها...دلی...درستش اینه....داشتم از دلم برات میگفتم...اینکه چه خبره این تو...چجوری ترجیح میدادم مث تو کشته شم...ولی خب خیلی وقتا خیلی چیزا رو ترجیح میدیم اما برعکسش اتفاق میفته...<br>
نا امید کامل هم نیستم...هنوزم مث همون روزا آخرین سنگر کتابه...منظورم از همون روزا ، بچگیه.<br>
هر وقت تو بازی راهم نمیدادن قصه های سرزمین پریان میخوندم...هیچوقت راستشو بخوای اینجوری نبود که من از ته دل بخوام وارد بازی شم...خودت که میدونی...مامان بعضی وقتا اصرار میکرد...هنوزم همینطوریه ولی کلیت داستان دردناک تر شده...الان مثلا تو چشم شریک عاطفی دنبال مامان میگردم...مامان میخواد بره تو کوچه معاشرت کنه منم میبره تو بازی...من نه بازیم خوبه نه به بازی علاقه ای دارم که بخوام یاد بگیرم...راهم نمیدن...برمیگردم خونه تو کتابم میخونم که تا آخر عمر به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردن...بگذریم ازونایی که میگفت دختره تا آخر عمر هرروز زیبا تر میشد :))<br>
الان ولی خب بچه که نیستم...الان اون بچه بزرگ شده...الان تو کوچه دنبال جمله های کتاباش میگرده...به این نزدیک میشه...به اون نزدیک میشه...یکیشون مذهبیه یکیشون لامذهبه...یکی شاعره یکی مهندسه...یکی طلبه س یکی زبان شناسه...و...<br>
"در دوران دبیرستان وقتی مادرش از دستش عصبانی میشد با فریاد میگفت شبیه فاحشه ها رفت و آمد میکنی...پدرش گاهی از روی نصیحت گاهی با فریاد همان حرف را با هزار نوع چینش مختلف کلمات تکرار میکرد...نصیحتش میکردند که انسان عاقل باید با یک دسته از آدم ها رفت و آمد کند...انسان عاقل به همه نزدیک نمیشود...انسان عاقل فلان و بهمان...توی کوچه ها گم میشد...لا ب لای قلب ها گاهی چند خط از فلان کتاب را پیدا میکرد...گاهی وسط کوچه های بن بست جملاتی پیدا میکرد که توی هیچ کتابی پیدا نمیشد"<br>
بچه که بودم راحت میشد بیخیال اتفاقای کوچه بشم و غرق بشم تو دنیای خودم...اما حالا اتفاقای کوچه حتی تا پشت میز مطالعه همراهم میان...اینجوری شد که از توی کوچه یه چیز دیگه هم برداشتم...موقت باهاش میخندیدم...موقت باهاش بی حس میشدم...حتی بعضی وقتا موقتا گریه میکردم...<br>
چی دارم میگم...ببخشید دیگه چون درددله خیلی به سیر منطقی کلام اهمیت نمیدم...<br>
داشتم ازین میگفتم که چرا الان خیلیم ناامید نیستم...چون هنوز کتاب هست...چون دارم میخونم که پژوهش هنر یه دانشگاه عالی قبول بشم...چون میدونم از جهت مالی میشه بالاخره یه جوری گیلیم خودمو از آب بالا بکشم...راستش ذوق دارم که بشم دکتر مصطفوی...حالا ذوق یا عقده یا هر چی...مطمئنم از تز دکتریم که دفاع کنم و بهم درجه دکتری بدن بغض میکنم...اتفاقا رویای زندگی کردن توی یه کشور دیگه رو هم دارم...نقد نوشتن روی آثار هنری مختلف...مثلا آلبوم موسیقی بیاد من در موردش کللللی کسشر بگم...میبینی... همین الان که دارم مینویسمشون توی دلم قند آب میشه...<br>
فقط نمیدونم با این همه جای دست روی قلبم چیکار کنم...<br>
نمیدونم اگه یه روز سوار هواپیما در حال رفتن ازین کشور باشم بازم به سوپ فائزه و صدای نئشه ی مرتضی و جا لطمه های ممد نوروزی و موهای تخمی مهدی فانی و چیتگر و شهید رجایی و لاله و رادیو مث الان فکر میکنم یا نه...<br>
موقع دفاع از تز دکتری چی؟<br>
اون موقع هم حسرت اشتباهی که باعث شد اون دخترو برا همیشه از دست بدم رو میخورم؟<br>
کسی چه میدونه...<br>
درستو بخون بچه<br>
برچسب: بدون عنوان,بدون عنوان مدحت صالح,بدون عنوان احمد يونس,
نویسنده: پارسا عباسی
تاريخ: شنبه
27 آذر
1395 ساعت: 23:34