زمان میگذره...شرایط تغییر میکنه...آدما عوض میشن...
من و تو و اون... از بعضیا دور میشیم و به بعضیا نزدیک میشیم...
تنها کاری که میشه کرد پذیرفتنه...یا لبخند به لب میپذریری و جریان رود تورو با خودش میبره یا دست و پا میزنی و به اینور و اونور میخوری خسته تر و خسته تر میشی...نهایتا جریان خیییییلی قوی تر از همه ی ماس...با خودش میبرتمون...
کم کم داره یادم میره...خیلیم بیراه نمیگفت که دلتنگی اولین مرحله ی فراموش کردنه...
ازین شهر میری...
احمد مصطفوی کارشناس فلسفه ی غرب...پنج سال گذشت...
به زودی دانشجوی کارشناس ارشد پژوهش هنر...جریان قراره کودوم سمتی بره؟
شاید چهره هاشونو فراموش کنم...شاید برق چشما و تن صدای همه شونو فراموش کنم...این خیلی دردناک نیست...
چیزی که دردناکه فراموش کردن حس خوب بعضی از خاطراته...
احساس میکنم ارزشمند ترین چیزی که نسیبم شده توی همه ی این پنج سال خاطراته...آدمای مختلف...یکی برات سوپ درست کنه...یکی موقع بی پولی بهت پول قرض بده....با یکی تا صبح تو خیابون قدم بزنی...تو بغل یکی تو هیئت گریه کنی...سیگار رو لب یکی بذازی و مجبورش کنی قرص قلبشو بخوره...
عجیب ترین حس دنیا اونیه که اسمشو میذارن نوستالژی...لذتی که با درد شدیدا قاطی شده...بعضی از خاطرات وقتی تبهشون نزدیکی فقط دردناکن...ولی دورتر که میشی با یادآوریشون لبخند میاد رو لبات...
دستبند دست جفتتونه و تو ماشین پلیس دست هم دیگه رو گرفتین...پیش قاضی...از پایین تا بالای ولیعصر پیاده گز میکنین...اولین بوسه هات...چیتگر...
تا آخر عمر چیتگرو یادم نمیره...نه نه...شاید چیتگرو یادم بره...شاید حالت درختاشو یادم بره...شاید یادم بره چمن نداشت...شاید چهره ی دو تا دختریو که برا اولین بار بوسیدم یادم بره...ولی مطمئنم احساسم تو اون دوتا لحظه فراموشم نمیشه....چقدر سردم بود موقع اولی و چه استرسی داشتم...واسه دومی هم استرس داشتم ولی چقدر استرس با استرس فرق داره...
شاید اسم خوابگاه هایی که توشون بودم فراموشم شه...ولی مطمئنم حس خوابگاه سپهر اتاق صد و پنج تا آخر عمر یادم میمونه...
مهم نیست که با بعضیا آخرش خوب تموم نشد...مهم اینه که همه ش میگذره....مهمتر اینه یه سری چیز ارزشمند گرفتم از هر آدمی...چقدر خوب که اییییییین همه آدم بودن تو قصه ی این پنج سالم...چقدر دیر گذشت...چقدر چشم بهم زدیم ولی نگذشت...
زندگی قراره کودوم راهو جلو پام بذاره؟
کودوم معشوق قراره بیاد دوباره قلبمو بگیره تو دستش...
کودوم دوستی قراره بیاد کنارم پیاده نصف شهرو قدم بزنه و از دلش حرف بزنه...
چه روز و شبای عجیبیه...
برچسب:
نویسنده: پارسا عباسی